یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹
از دست اين خانمها!
تو تاکسي وقتي کنارت يه خانم نشسته اگه سعي کني خودتو جمع کني بهشون بر مي خوره، اگه راحت بشيني بهت اعتراض مي کنن!
ما که از اين خانمه چيزي سر در نياورديم. تنها چيزي که فهميدم اينکه خانمها هميشه دوست دارن مردها کاري کنن که اونارو ناراحت کنه تا بعدش بتونن به اونها اعتراض کنن!!!
سهشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۹
سهشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹
انتخاب
داشتم تو نمايشگاه کتاب قدم مي زدم که کتابهايي فرانتس کافکا توجهمو جلب کرد. داشتم فکر مي کردم سال 87 يا 88 وقتي کتابي از کافکا بخواد چاپ شه آيا مي شه چيزي ازش فهميد يا بايد کتابو حدس بزني گرچه اگه کتاباي کافکا رو کامل هم بخوني بازم چيز زيادي دستگيرت نميشه!!!
تو يکي از پستهاي اوليه يه مطابي نوشتم از دودکش و هراس و ... کلا تو کار ما دو نوع پروب هست:
پروبي که ميتوني از پايين دودکش آناليز بگيري يا پروبي که از بالا و نقطه خروجي گازها ميشه آناليز گرفت و مسلما نتايج پروب دوم خيلي دقيقتره.
خيلي وقتها از پايين اصلا نميشه فهميد اون بالا چه خبره و شايد عملکرد نادرست سيستم منشأ واقعيش از اون بالا باشه، پس بعضي وقتها وقتي خيلي برات مهمه که بدوني علت اصليه قضيه چيه ميري بالا. ولي تا اون بالا رفتن لم خاصي داره:
اول اينکه فقط به پله مقابلت نگاه کني، حداکثر يه پله بالاتر يا يه پله پايين تر
دوم اينکه هيچ وقت تا نرسيدي بالا به اون بالا نگاه نکني
سوم اينکه هيچ وقت پايينو نگاه نکني
به نظر من آدمها سه دستن:
دسته اول که خيلي تعدادشون کمه کساني هستن که تا اون بالا رفتن و به واقعيت قضيه رسيدن
دوم آدمهايي هستند که تصميم گرفتن برن بالا ولي چون نکاتي که گفتم رو رعايت نکردن و يا از رسيدن به بالا نا اميد شدن پرت شدن پايين که خيلي از متفکرين تو اين دسته بودن
سوم آدمهايي که همون پايين واستادن و هي دارن بالا رو نگاه مي کنن ولي چيزي رو نمي بينن يا شايدم اميد دارن کساني که رفتن اون بالا براشون تعريف کنن چه خبره ولي اولن کساني که رفتن اون بالا همونطور که گفتم ديگه پايينو نگاه نميکنن، دوم هم اينکه اگه هم بيان پايين ديگه يادشون رفته اون بالا چه خبر بوده!!!
کسي که تا وسطش ميره بالا و پرت ميشه پايين ميوفته پيش همون کسي که از اول پايين ايستاده پس فرقي از لحاظ جايگاه با هم ندارن با اين تفاوت که کس که رفته بالا حداقل اولش فکر کرده که خودش بهتر از هرکسي شايسته است که به واقعيت برسه.
NOW it is up to ourselves to choose our specific plan to reach the fact
تو يکي از پستهاي اوليه يه مطابي نوشتم از دودکش و هراس و ... کلا تو کار ما دو نوع پروب هست:
پروبي که ميتوني از پايين دودکش آناليز بگيري يا پروبي که از بالا و نقطه خروجي گازها ميشه آناليز گرفت و مسلما نتايج پروب دوم خيلي دقيقتره.
خيلي وقتها از پايين اصلا نميشه فهميد اون بالا چه خبره و شايد عملکرد نادرست سيستم منشأ واقعيش از اون بالا باشه، پس بعضي وقتها وقتي خيلي برات مهمه که بدوني علت اصليه قضيه چيه ميري بالا. ولي تا اون بالا رفتن لم خاصي داره:
اول اينکه فقط به پله مقابلت نگاه کني، حداکثر يه پله بالاتر يا يه پله پايين تر
دوم اينکه هيچ وقت تا نرسيدي بالا به اون بالا نگاه نکني
سوم اينکه هيچ وقت پايينو نگاه نکني
به نظر من آدمها سه دستن:
دسته اول که خيلي تعدادشون کمه کساني هستن که تا اون بالا رفتن و به واقعيت قضيه رسيدن
دوم آدمهايي هستند که تصميم گرفتن برن بالا ولي چون نکاتي که گفتم رو رعايت نکردن و يا از رسيدن به بالا نا اميد شدن پرت شدن پايين که خيلي از متفکرين تو اين دسته بودن
سوم آدمهايي که همون پايين واستادن و هي دارن بالا رو نگاه مي کنن ولي چيزي رو نمي بينن يا شايدم اميد دارن کساني که رفتن اون بالا براشون تعريف کنن چه خبره ولي اولن کساني که رفتن اون بالا همونطور که گفتم ديگه پايينو نگاه نميکنن، دوم هم اينکه اگه هم بيان پايين ديگه يادشون رفته اون بالا چه خبر بوده!!!
کسي که تا وسطش ميره بالا و پرت ميشه پايين ميوفته پيش همون کسي که از اول پايين ايستاده پس فرقي از لحاظ جايگاه با هم ندارن با اين تفاوت که کس که رفته بالا حداقل اولش فکر کرده که خودش بهتر از هرکسي شايسته است که به واقعيت برسه.
NOW it is up to ourselves to choose our specific plan to reach the fact
شنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۹
اهل کاشانم اما...
آدینه این هفته به همراه دوستان کارباشیا سفری یک روزه به قمصر کاشان رفتیم برای تماشای آیین گلاب گیری.
حکایت غریبی است داستان کویر در ایران.از شمیران ، کوهپایه ی خوش آب و هوای البرز که به سوی جنوب بروی تا خود آ بهای گرم خلیج فارس کویر است و بی آبی. قم و کاشان و نایین و یزد و کرمان و سیرجان و بندر عباس.
راه قم به کاشان هم سراسر خشک وکویری است ، اما از دور که شهر در دشت نمایان می شود سبزی باغ ها ی تکه تکه در جای جای شهر که کار دست مرد و زن کویری در طول سالیان دراز است چشم را می نوازد. چه کسی می تواند در دل خشکی کویر باغ فین را با آن جویهای لاجوردی و فواره و حوض های بزرگ ،با آن درختان انبوه و سر برافراشته ببیند و به پیشینه مردم کویر نشین ایران کرنش نکند؟!!
از کاشان به سوی قمصر رفته رفته بلندا افزایش می یابد ،قمصر در کوهپایه ی رشته کوههای مرکزی بنا شده است.شهری پر از گل محمدی. گلی خوشبو که ره آورد بنام کاشان ، گلاب از آن به دست می آید و به سبب همین بوی خوش و چهره ی زیبا به نام پیامبر، محمدی نام گرفته است .مردم این دیار البته خود در تاریخ به دینداری و دین خواهی بنام بوده اند چنان که کاشان را دارالمومنین لقب داده اند.همین است که گلاب ناب قمصر هر سال جهت شست و شوی خانه خدا به مکه فرستاده می شود. انصاف هم این است که باید خانه ی خدا را با عصاره ی گلی بشویند که به نام آخرین پیامبرش آذین یافته .
خانه های زیبای طباطبایی و بروجردی را هم که نمونه های ناب معماری ایرانی دوران شاهان قاجار هستند پس از مدتها بار دیگر سر زدیم.
اثرهای فرهنگی خالی از هر شعار در حکم شناسنامه ی هر ایرانی است،همه ما باآن که شماره شناسنامه و اطلاعات درون آن را از بر هستیم، هر از چندی ،سری به شناسنامه ی خود زده و به آن نگاه می کنیم ،گویی می خواهیم از یاد نبریم کیستیم... سر زدن به یادگارهای فرهنگ کهن سرزمین ما ن نیز سر زدن به شناسنامه ی ماست. از همین رومن هر بار بتوانم و گذرم به شهری بیفتد می کوشم حتی برای چندمین بار سری به میراث فرهنگی آن بزنم ،شاید بگویید دیوانه ام اما هر بار که پنج دری خانه طباطبایی کاشان را با آن پنجره های رنگی و آفتابگیر زیبایش می بینم شوری ناخواسته سراسر وجودم را در بر می گیرد.
کاشان اما از جنبه ی تاریخی یک اهمیت ویژه نیز دارد: جایی است که در آن رگ امیرکبیر ،رگ اصلاحات ،رگ پیشرفت و توسعه زده شد و خون پاک کسی به زمین ریخت که سا لها از مرگش می گذرد و هنوز تاریخ ایران چشم به راه پیدایش دیگر مردی چون اوست :آخرین نخست وزیر (صدراعظم) بزرگ ایران.
کاشان فضایی ویژه دارد که ناشی از آب و هوای خشک و کویری شهر و کوهستانی پیرامون است.کافی است از شهر به سمت قمصر نیاسر قهرود ابیانه و روستاهای نزدیک بروی . چشمه ای می بینی و خنکای هوا و سرسبزی درختان و آوای پرندگان ،این جاست که که کنار رودخانه می نشینی ، نقاشی می کشی و گاهی هم می سرایی : آب را گل نکنیم/در فرودست انگار/کفتری می خورد آب.
حکایت غریبی است داستان کویر در ایران.از شمیران ، کوهپایه ی خوش آب و هوای البرز که به سوی جنوب بروی تا خود آ بهای گرم خلیج فارس کویر است و بی آبی. قم و کاشان و نایین و یزد و کرمان و سیرجان و بندر عباس.
راه قم به کاشان هم سراسر خشک وکویری است ، اما از دور که شهر در دشت نمایان می شود سبزی باغ ها ی تکه تکه در جای جای شهر که کار دست مرد و زن کویری در طول سالیان دراز است چشم را می نوازد. چه کسی می تواند در دل خشکی کویر باغ فین را با آن جویهای لاجوردی و فواره و حوض های بزرگ ،با آن درختان انبوه و سر برافراشته ببیند و به پیشینه مردم کویر نشین ایران کرنش نکند؟!!
از کاشان به سوی قمصر رفته رفته بلندا افزایش می یابد ،قمصر در کوهپایه ی رشته کوههای مرکزی بنا شده است.شهری پر از گل محمدی. گلی خوشبو که ره آورد بنام کاشان ، گلاب از آن به دست می آید و به سبب همین بوی خوش و چهره ی زیبا به نام پیامبر، محمدی نام گرفته است .مردم این دیار البته خود در تاریخ به دینداری و دین خواهی بنام بوده اند چنان که کاشان را دارالمومنین لقب داده اند.همین است که گلاب ناب قمصر هر سال جهت شست و شوی خانه خدا به مکه فرستاده می شود. انصاف هم این است که باید خانه ی خدا را با عصاره ی گلی بشویند که به نام آخرین پیامبرش آذین یافته .
خانه های زیبای طباطبایی و بروجردی را هم که نمونه های ناب معماری ایرانی دوران شاهان قاجار هستند پس از مدتها بار دیگر سر زدیم.
اثرهای فرهنگی خالی از هر شعار در حکم شناسنامه ی هر ایرانی است،همه ما باآن که شماره شناسنامه و اطلاعات درون آن را از بر هستیم، هر از چندی ،سری به شناسنامه ی خود زده و به آن نگاه می کنیم ،گویی می خواهیم از یاد نبریم کیستیم... سر زدن به یادگارهای فرهنگ کهن سرزمین ما ن نیز سر زدن به شناسنامه ی ماست. از همین رومن هر بار بتوانم و گذرم به شهری بیفتد می کوشم حتی برای چندمین بار سری به میراث فرهنگی آن بزنم ،شاید بگویید دیوانه ام اما هر بار که پنج دری خانه طباطبایی کاشان را با آن پنجره های رنگی و آفتابگیر زیبایش می بینم شوری ناخواسته سراسر وجودم را در بر می گیرد.
کاشان اما از جنبه ی تاریخی یک اهمیت ویژه نیز دارد: جایی است که در آن رگ امیرکبیر ،رگ اصلاحات ،رگ پیشرفت و توسعه زده شد و خون پاک کسی به زمین ریخت که سا لها از مرگش می گذرد و هنوز تاریخ ایران چشم به راه پیدایش دیگر مردی چون اوست :آخرین نخست وزیر (صدراعظم) بزرگ ایران.
کاشان فضایی ویژه دارد که ناشی از آب و هوای خشک و کویری شهر و کوهستانی پیرامون است.کافی است از شهر به سمت قمصر نیاسر قهرود ابیانه و روستاهای نزدیک بروی . چشمه ای می بینی و خنکای هوا و سرسبزی درختان و آوای پرندگان ،این جاست که که کنار رودخانه می نشینی ، نقاشی می کشی و گاهی هم می سرایی : آب را گل نکنیم/در فرودست انگار/کفتری می خورد آب.
پنجشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۹
به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا
سالهای دبیرستان نقطه ی آغاز شیفتگی من به ادبیات و پژوهش ادبی بود .آشنایی با سبک های شعر پارسی و همین طور سبک های ادبی غرب .
1. موسم نخست: سال اول دانشگاه . شور و شوق ورود به کانون اندیشه و روشنفکری . می خواهم جهان را در این کتابخانه ها ی دانشکده ها دگرگون کنم . در اوج شور و شوق خواندن و نوشتن در روزنامه های محلی ، استاد فارسی عمومی ما جناب سیفی که برایشان آرزوی تندرستی دارم کتابی به من پیشنهاد داد که در سودمندی محتوا، اگر نگویم بی مانند ،باید بگویم کم مانند بود: انواع ادبی نوشته ی رضا سید حسینی . کتاب بسیار مفید و جامع بود، از آن دست کتاب ها که پس از خواندن شیفته ی نویسنده اش می شوی.
2. موسم دوم: سال های میانی دانشگاه . رویاهای من و آن شور و شوق آغازین رفته رفته رنگ می بازد، در پشت نقاب حقیقت چهره واقعیت است که خودنمایی می کند.تازه می فهمم دانشگاه هم هرچه باشد در آخربخشی از جامعه ماست . این سال ها سا لهای دلبستگی به اگزیستانسیالیزم و نوشته های سارتر دوبووار و کامو بود .یادش بخیر شور و حالی که با خواندن کتاب " اگزیستانسیالزم و اصالت بشر " یا داستان پر پیچ و خم "تهوع"سارتر داشتم .تا رسیدم به کتاب "طاعون" آلبر کامو با ترجمه دلنشین رضا سید حسینی.
3. موسم سوم :سال پایانی دانشگاه .سال بحران روشنفکری ،سالی که باید از محیط دانشگاه، کتاب ، قهوه و سیگار پا به جامعه ای بگذاری که روزنامه را برای پیچاندن لبو پخته می خواهد وپاک کردن شیشه پنجره !!! اینجابرهه ای است که اگر کمی دوران دانشجویی ات فراتر از درس های رسمی دانشگاه بوده باشد دچار بحران هویت می شوی . این که تو که به نظر روشنفکر می آیی حالا در جامعه خود در برخورد با زن و مرد کوچه بازار چه هویتی خواهی داشت؟؟؟ آیا به گوشه ی انزوا خواهی رفت و با کتاب و قهوه و سیگار تنها از پشت پنجره به دسته های سینه زنی محرم نگاه می کنی ؟؟یا فراموش می کنی هر آن چه را در این دوران خوانده و نوشته ای و در جامعه حل می شوی ، تو هم می شوی بساز بفروشی چیزی از این قماش؟!!
این پرسش ها در ذهنم بود تا روزی که از مقابل چشم انداز (ویترین) کتابفروشی نیلوفر می گذشتم و چشمم افتاد به کتابی از سارتر به نام "در دفاع از روشنفکران " با ترجمه رضا سید حسینی. کتابی بسیار خواندنی و درخور توجه . پیش گفتاری هم زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی که خود بی شک از روشنفکران راستین دوران اخیر است نوشته و در پایان نیز ترجمه کامل نامه ی مشهور امیل زولا به نام " من متهم می کنم " که به فلیکس فور رییس جمهور وقت فرانسه نوشته است.
4. موسم چهارم:شده ام چیزی از قماش بساز بفروش ها. هر صبح روزنامه ای می خرم که به وجدان خودم بگویم هنوز چیزی از دوران آرمان ها درونم مانده است.آن روز هم روزنامه ای گرفتم برای خواندن سرکار.در گوشه تصویری بود از رضا سید حسینی : در گذشت روایتگر طاعون. ای وای !!! این تنها روایتگر طاعون نیست که در گذشته ،بخشی از جان من و دیگرانی است که با کتاب های او جان یافته اند. گوشه ای از جان ما در دست رضا سید حسینی بود. بخشی از چهار موسم زندگی ما بود. خدایش بیامرزد.
1. موسم نخست: سال اول دانشگاه . شور و شوق ورود به کانون اندیشه و روشنفکری . می خواهم جهان را در این کتابخانه ها ی دانشکده ها دگرگون کنم . در اوج شور و شوق خواندن و نوشتن در روزنامه های محلی ، استاد فارسی عمومی ما جناب سیفی که برایشان آرزوی تندرستی دارم کتابی به من پیشنهاد داد که در سودمندی محتوا، اگر نگویم بی مانند ،باید بگویم کم مانند بود: انواع ادبی نوشته ی رضا سید حسینی . کتاب بسیار مفید و جامع بود، از آن دست کتاب ها که پس از خواندن شیفته ی نویسنده اش می شوی.
2. موسم دوم: سال های میانی دانشگاه . رویاهای من و آن شور و شوق آغازین رفته رفته رنگ می بازد، در پشت نقاب حقیقت چهره واقعیت است که خودنمایی می کند.تازه می فهمم دانشگاه هم هرچه باشد در آخربخشی از جامعه ماست . این سال ها سا لهای دلبستگی به اگزیستانسیالیزم و نوشته های سارتر دوبووار و کامو بود .یادش بخیر شور و حالی که با خواندن کتاب " اگزیستانسیالزم و اصالت بشر " یا داستان پر پیچ و خم "تهوع"سارتر داشتم .تا رسیدم به کتاب "طاعون" آلبر کامو با ترجمه دلنشین رضا سید حسینی.
3. موسم سوم :سال پایانی دانشگاه .سال بحران روشنفکری ،سالی که باید از محیط دانشگاه، کتاب ، قهوه و سیگار پا به جامعه ای بگذاری که روزنامه را برای پیچاندن لبو پخته می خواهد وپاک کردن شیشه پنجره !!! اینجابرهه ای است که اگر کمی دوران دانشجویی ات فراتر از درس های رسمی دانشگاه بوده باشد دچار بحران هویت می شوی . این که تو که به نظر روشنفکر می آیی حالا در جامعه خود در برخورد با زن و مرد کوچه بازار چه هویتی خواهی داشت؟؟؟ آیا به گوشه ی انزوا خواهی رفت و با کتاب و قهوه و سیگار تنها از پشت پنجره به دسته های سینه زنی محرم نگاه می کنی ؟؟یا فراموش می کنی هر آن چه را در این دوران خوانده و نوشته ای و در جامعه حل می شوی ، تو هم می شوی بساز بفروشی چیزی از این قماش؟!!
این پرسش ها در ذهنم بود تا روزی که از مقابل چشم انداز (ویترین) کتابفروشی نیلوفر می گذشتم و چشمم افتاد به کتابی از سارتر به نام "در دفاع از روشنفکران " با ترجمه رضا سید حسینی. کتابی بسیار خواندنی و درخور توجه . پیش گفتاری هم زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی که خود بی شک از روشنفکران راستین دوران اخیر است نوشته و در پایان نیز ترجمه کامل نامه ی مشهور امیل زولا به نام " من متهم می کنم " که به فلیکس فور رییس جمهور وقت فرانسه نوشته است.
4. موسم چهارم:شده ام چیزی از قماش بساز بفروش ها. هر صبح روزنامه ای می خرم که به وجدان خودم بگویم هنوز چیزی از دوران آرمان ها درونم مانده است.آن روز هم روزنامه ای گرفتم برای خواندن سرکار.در گوشه تصویری بود از رضا سید حسینی : در گذشت روایتگر طاعون. ای وای !!! این تنها روایتگر طاعون نیست که در گذشته ،بخشی از جان من و دیگرانی است که با کتاب های او جان یافته اند. گوشه ای از جان ما در دست رضا سید حسینی بود. بخشی از چهار موسم زندگی ما بود. خدایش بیامرزد.
چهارشنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۹
پیری
از برنارد شاو پرسيدند: از كي احساس كردي پير شدي؟
گفت: از وقتي كه به يك خانوم چشمك زدم بعد اون خانوم از من پرسيد :
آشغال رفته تو چشمتون؟
دوشنبه ۲۷ آوریل ۲۰۰۹
چرا!!!
يکي از دلايل اصلي عقب افتادگي فرهنگي در کشورهاي جهان سوم عدم وجود فضاي مناسب جهت نقد عقايد و در نتيجه عدم پيشرفت ايدئولوژي حاکم در بعد تئوري و عملي و همچنين عدم توفيق ساير مکاتب جهت طرح در سطح جامعه مي باشد.
يکي از فعاليتهاي ارزشمند شهيد دکتر بهشتي در اوايل انقلاب برگزاري مناظره با قويترين نمايندگان عقايد موجود در جامعه آن زمان بود. قطعا طرفين مناظره (منظور دو شخص مناظره کننده نيست بلکه مجموعه طرفداران دو ايدئولوژي مي باشد.) جهت بسط و گسترش عقايد خود مجبور به مطالعه بيشتر براي يافتن بسياري از پاسخهاي پرسشهاي طرف مقابل و حتي پرسشهاي خود بودند. در اثر برخي از اين مناظرات گاه شاهد بوديم يکي از طرفين به قدري مقهور ايدئولوژي قوي طرف ديگر مي شد که همچون احسان طبري در اواخر عمر در زندان قرآن به ديگران آموزش مي داد و يا اينکه تئوري پوسيده مارکسيسم را در آثار خود به کلي به چالش مي کشيد.
و به اينگونه در سالهاي 58-60 شاهد بيشترين پيشرفت در حوزه عقايد و سواد مردم کشورمان درسده اخير بوديم. اما متأسفانه فضاي خاص کنوني و مصاحبه هاي رنگارنگ برخي مسؤولين در تهديد اقشار مختلف مردم و ابداع واژگاني نظير براندازي نرم و ...که ناشي از روحيه قدرت طلبي و ترس از آگاهي مردم است حتي دوستان مرا نيز از نوشتن مطالب اجتماعي بسان گذشته منع کرده است. اميدوارم اين مسؤولين به علت سن و سال کم و يا اشتغال به کارهاي ديگردر سالهاي دور، فرمايشات بنيانگزار کبير انقلاب - امام راحل- را فراموش کرده باشند و نه با انگيزه هاي ديگر... چرا که با ادامه اين رويه در محدود کردن انديشيدن، از ريشه به تيشه اين انقلاب نواخته خواهد شد، و نه براندازي نرم توسط عده اي که تنها خواستار بلند فکر کردن هستند بلکه با براندازي سختي که عاملش همين فضاي خفقان موجود است مواجه خواهيم شد. آنچه باعث پيروزي اين انقلاب و پايان حکومت ددمنشانه شاهنشاهي شد شعارهاي اين انقلاب بود و ادامه اين شعارهاست که باعث تداوم آن خواهد بود.
اشتراک در:
پیامها (Atom)

